داستانی کوتاه اما واقعی
از دفتر خاطرات یک چشم پزشک.
دیشب آقای جا افتادهای اومد داخل مطب، سلام كرد و نشست كنار دستم.
گفتم: سلام؛ بفرمایید مشكلتون چیه؟
گفت: «بیابان را سراسر مه گرفته است»
بیاختیار گفتم: «چراغ قریه پنهانست»
گفت: «موجی گرم در خون بیابان است»
گفتم: نیما؟
گفت: نخیر، شاملو
نشوندمش پشت دستگاه و معاینهاش كردم.
ادامه مطلب
https://tinyurl.com/mr4yyexs

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر