داستانی از آخرین لحظات زندگی شهید محمدمهدی کرمی
امروز صبح هنوز خورشید سرش رو از زیر لحاف شب بیرون نکشیده بود، اما من و محمد حسینی ستارههای آسمون شبزده ایران بودیم. ما بیداری شبهای ظلم ایرانیم. شاید شمردن از یک تا ۲۲ خیلی طولانی به نظر نیاد و زود تموم بشه، اما برای من چند روز آخرش خیلی طولانی شمرده شد و تموم شد.
از روز اولی که خودم رو شناختم دل مهربون مامان هدیه قشنگی بود که نمیخواستم هیچوقت بشکنه، ن میخواستم هیچوقت غم روی اونو ببینم، ن میخواستم نگرانی ما یه وقت پیرش کنه.
ادامه مطلب
https://tinyurl.com/3v9vfbs8

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر